میشه برام دعا کنید؟
برچسب:
نویسنده: سام حیدریان
حالتی بین گریه و خنده، بین خوابیدن و نخوابیدن
مثل یک مرد خسته ی جنگی با تمام وجود جنگیدن
حالتی منقلب بدون وضو، بی سلوک و سُجود و سجاده
مایعی لای مردمک هایت مثل بغضی که سالها مانده
ادامه مطلب
برچسب:
نویسنده: سام حیدریان
خوشبختی مثل وقتی که خواهر کوچولوت پول توجیبی مدرسه ش رو چند روز خرج نمیکنه تا بتونه برات یه هدیه به عنوان عیدی بخره...
برچسب:
نویسنده: سام حیدریان
اون از خریدا و سوغاتیای عید پارسال که یه نفر به همراه وسایلش اشتباهی برده بود، و اینم از وسایل امسالم که اومدم خونه نبودن. و نمیدونم کجان!
برچسب:
نویسنده: سام حیدریان
برچسب:
نویسنده: سام حیدریان
نماد بهار واسه من سرزمینیه که آنه شرلی سوار بر کالسکه ی تک اسبش از بین اون همه درخت شکوفه رد میشد... در حالی که روی سرش شکوفه های صورتی میریخت...
برچسب:
نویسنده: سام حیدریان
برچسب:
نویسنده: سام حیدریان
برچسب:
نویسنده: سام حیدریان
برچسب:
نویسنده: سام حیدریان
برچسب:
نویسنده: سام حیدریان
برچسب:
نویسنده: سام حیدریان
+کارت را تحویل میدهم در حالی که میگویم: تخفیف دانشجویی هم بدین
-چی میخونین؟
+تغذیه
-چی بخورم چاق شم؟!
(کارت را میکشد از حسابم کم میشود پیامک بانک ملی می آید، کارت و رسید را تحویل میدهد)
+در حالی که تشکر و خداحافظی میکنم:شما فعلا سیب زمینی بخورین تا من درسم تموم شه!
برچسب:
نویسنده: سام حیدریان
برچسب:
نویسنده: سام حیدریان
برچسب:
نویسنده: سام حیدریان
نشسته بودم روی صندلی توی حوزه ی انتخابات. انتخابات دانشجویی.نماینده ی یکی از کاندیدا بودم. نقش نظارتی داشتم :| و به جهت سر رفتن حوصله سرمو برده بودم توی گوشیم. یکی از آقایون روبه روی من ایستاده بود که گفت زی زی. جا خوردم. سرمو بالا نیاوردم و گفتم میمونم تا به یه چیز دیگه و محترمانه صدام بزنه! زی زی چیه زود پسر خاله شد؟! که باز گفت زی زی. سرمو اوردم بالا و با تعجب گفتم با منید؟ به پشت سریم اشاره کرد و گفت نه.
پشت سریم که بود؟ :|
برچسب:
نویسنده: سام حیدریان
برچسب:
نویسنده: سام حیدریان